![]() |
![]() |
|
|
خدایا ، آنقدر لحظه هایی را که می توانستیم اوج بگیریم , خوابیدیم تا در خواب ماندیم ، خواب غفلت و بیرون از دریای رحمت. نمی دانم خواب چه چیزی است که ما را اینگونه در خود فرو میبرد ، و این خواب است که خواب را به دنبال می آورد. تا کی بیهوده بودن و بی حرکت ماندن؟ هنگامی که در خواب هستیم این جسم ماست که می خوابد ، اما روح بیدار است و در پرواز. به جسم استراحت باید داد ولی به اندازه نیاز ، چون این جسم و کالبد ِ خود را روزی رها خواهیم کرد و او را در اتاقی به اندازه خویش خواهیم خواباند ، تا ابد. ولی روحمان که تا آن روز در غفلت مانده و اوج گرفتن و رهایی از تن را تجربه نکرده است، چه اتفاق ها یی در پیش خواهد داشت. چون او تنها مانده و بی همسفر ، او شاهد دفن شدن همسفر خود می شود . حالا بی جسم ، قدرت لرزاندن زمین زیر پای خود را ندارد. خدایا ما را وابسطه و دلبسته به این همسفر مکن. چون او فانیست با همه زیبایی هایش و من باقی با همه کاستی هایم. خداوندا ، لحظه به لحظه به زیبایی و شادی و سرور و آرامش الهی درونم بیافزا. و خداوندا ، تو برایم لیلی باش تا مجنون وار عاشقت باشم . آمین
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:35 توسط سارا |
|
|
به نام او که همه عالم از اوست نمی دانم که چرا باید در مورد مرگ چنین بگویند. بگویند که بعضی وقتها در زندگی نوعی حالت مرگ بوجود می آید .من فکر می کنم مرگ یا حالت آن بسیار شیرین است , اگر خدا را همیشه در کنارت احسا س کنی, اگر با او ودر آغوش او باشی. مرگ راکد وبدون حرکت نیست . این ما هستیم که چنین می بینیم .آیا پیله مرده است؟ نه, از درون آن پروانه ای زیبا بیرون می آید . هر چیزی که بدون حرکت باشد نمرده است , شاید جریان پر خروشی در پیش دارد. من احساس می کنم که با مرگ پروانه ای می شوم , ولی تو را نمی دانم. ای کاش می شد روزی هزار بار بمیرم تا از درون کالبد خود بیرون آیم وپرواز کنم . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:30 توسط سارا |
|
|
من در سرزمین عشق و رویا زندگی می کنم. نسیمی ملایم ، موهایم را ژریشان می کند. من در لباس سفیدی خود را می بینم ، سر شار از نشاط وانرژی. می دوم تا به دشت گلهای عروس برسم ، چقدر زیبا. صدایی می شنوم ، آه خدایا چه می بینم. فرشتگان دسته دسته با بالهای حریر خود توجه من را به خود جلب می کنند. با لحظه ای تامل خیره به آنها می نگرم. آآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه تا آن لحظه فکر می کردم که بسیار شادم ، ولی انگار شادی آنها شادی دیگریست. انرژی بی پایان نشاط بی انتها ، می خواهم باآنها هم سو باشم. تو نیزدستانت را به من بده و بیا با ما. بیا تا آسمانی بودن را ما نیز تجربه کنیم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:23 توسط سارا |
|
|
در کویر هم می توانی دریایی از لطف خدا را ببینی و شب تاریک را میتوانی با الماس ِ چشمانت روشن کنی و میتوانی با دو بال فرشته گونه ات ، تا اوج خوبیها پرواز کنی پروردگارا ، در من طلوع کن با لبخند زیبای خورشید فردا و مرا از خواب غفلت بیدار کن و خرقه ای از عشق بر من بپوشان و کفشهایی به من عطا کن که با هر قدم ، رضای تو را به یادم آرد .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:6 توسط سارا |
|
|
ای قلم ، ای همسفر من دوستت دارم. تو هميشه با اسرار درونم آشنا يی و من هرچه تو را در دستانم بيشتر نگه دارم تو بيشتر از جوهر ِ جان خود بر من مايه می گذاری و تو روزی به خاطر افکار بی پايان درونم به پايان می رسی و ای کاش قطره های وجودت را کتابی کنم از داستان يک عشق بزرگ. نمی دانم چرا هنگام نوشتن ، لبخند خدا را احساس می کنم. شايد چون می داند که عاشقانه دوستش دارم ، و هيچ برگی از دفترم را بدون نام او ورق نمی زنم. خدايا ، راهی روشن و پر نور را می بينم که انتهايش به يک لبخند و آغوشی باز خاتمه می يابد. اکنون لحظه ايست که مرا در يابی . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:13 توسط سارا |
|
|
سلام دوست من امیدوارم تمام لحظه هات آرامش شادی باشه مدتی بود که دنبال آرامش می گشتم. گمش کرده بودم . همه جا رو زیرورو کردم. زیر مبل، توی شومینه زیرقالی، تو یخچال ، دم در، تو کوچه ، تو باغچه وخلاصه تمام روزها دنبالش می گشتم .اینقدرگشتم تا سرم گیج خورد و دیگه حوصلم سر رفت و داد زدم : ااااااااای ی ی ی ی ی خ خ خ خ خ د د د د د ا اااااا. پس این آرامش کجاست؟ خسته به دیوار تکیه دادم. نا امید یک نفس عمیق کشیدم و چند لحظه ای سکوت بسیار زیبایی را تجربه کردم. یک دفعه، جا خوردم. چون اون لحظه بود که آرامش رو پیدا کردم. خیلی عجیب بود ، چون اون درون خودم بود. چقدر احمقانه در بیرون دنبالش می گشتم. از اون روز به بعد زندگیم متحول شد. دنبال این بودم که چطوری می تونم آرامش درونم را بیشتر کنم شاید یکیش این بود :" با یاد خدا دلها آرام میگیرد " و دومیش برام جذاب تر بود : "حس شکرگذاری از تمام کائنات". تجربهء بسیار لذت بخشیه. صبح که از خواب بلند می شی به خورشید ، به آسمون و به تمام چیزهایی که دوسشون داری ، چه جون داشته باشن چه نداشته باشن، سلام کن ( راستی تا حالا دقت کردی وقتی سلام میکنی لبت حالت لبخند ملیحی میگیره ). بعد به این فکر کن که اونا می خوان جواب سلامت رو بدن ، اگر شده با یک لطف کوچیک. وای نمی دونی ، اون روز همه چیز دست به دست هم میدن تا روزی بسیار شاد و رضایت بخش را تجربه کنی. تمام کائنات دلشون می خواد بهت کمک کنن. حالا اگه با این توصیف ، لحظه به لحظه از خدا تشکر کنی چی می شه ؟ یک روز هزار روز نمیشه ، امتحان کن . راستی برای اینکه یادت نره ، روی دیوار اتاقت یا جلوی آیینه یا نمی دونم هر جا می خواهی یک یادداشت بذار و بنویس : ممنون یا سپاس یا متشکرم . یا هر چی که دوست داری . موفق باشی شکر نعمت نعمتت افزون کند کفر نعمت از کفت بیرون کند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:32 توسط سارا |
|
|
ملاصدرا میگوید : خداوند بی نهایت است ولا مکان وبی زمان اما به قدر فهم تو کوچک است
وبه قدر نیاز تو فرو می آید وبه قدر آرزوی تو گسترده می شود وبه قدر ایمان تو کار گشا می شود محتاجان برادری را برادر می شود نا امیدان را امید می شود یتیمان را پدرمی شود و مادر در تاریکی ماندگان را نور می شود محتاجان به عشق را عشق می شود پیران را عصا می شود خداوند همه چیز می شود و همه کس به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط پرهیز از معامله با ابلیس به شرط طهارت روح بشویید قلبتان را از هر احساس ناروا ومغزتان را از هر اندیشه خلاف زبان هایتان را از هر گونه گفتار نا پاک و دستهایتان را از هر الودگی در بازار وبپرهیزید از نا جوانمردیها نا راستی ها و نامردمی ها چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه به سفره شما با کاسه ای خوراک وتکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازو را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:13 توسط سارا |
|
|
سکوت همه جا را فرا گرفته. صدای جاروی رُفتگر را می شنوی. گل ناز ، کم کم بيدار می شود و به خورشيد سلام می کند و پرنده کوچک سر خود را در دهان مادر فرو کرده و روزی صبح خود را طلب می کند . شروع شد. زنگ بيداری ِ يک روز ديگر . يک روزديگر به پايان بازی ، نزديک می شويم، پایان بازی خویش. اما همه نه. عده ای از بازی خارج می شوند و عده ای جایگزین آنها می شوند. کارگردان عجیب زیبا این بازی را می گرداند و افسوس که همه در نقش خود غرق شده اند و خویش را فراموش کرده اند. خود ِ خویش را پیدا کن. شاید دور آن دستمالی پیچیده ای و درون صندوقچه ای در سرداب خانه ای زیر خاک ِ کنار دیوار پنهان کرده ای. برو آن را بردار و با گوشه پیراهنت پاک کن. صفحه بیرنگش را. آئینه ای بیش نیست و ارزشی ندارد ، ولی حالا چیزی درون آینه می بینی که فرشتگان بر او سجده کرده اند و خلیفه ایست بر روی زمین . چه کلماتی فرشته، سجده ،خلیفه. چگونه می توان با این کلمات یک جمله ساخت. از نقش خود بیرون آی و خلیفه درونت را پیدا کن و هر روز با طلوع خورشید دستانت را به آسمان دراز کن و از حاکم آسمان ها کلید در های بسته ای که تا غروب از آنها می گذری طلب کن و او را نیز ستایش کن. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:32 توسط سارا |
|
|
بسم الله الرحمن الرحيم امام باقر(ع)می فرمايند : سزاواراست هنگامی که کاری را شروع می کنيد چه بزرگ و چه کوچک بسم الله بگوئيد تا پربرکت و ميمون باشد .
پس من هم دوست دارم با نام و ياد خدا اولين مطلب وبلاگم را شروع کنم و چند سطری را درباره خدا بنويسم. به خاطر همين ، می خواهم از خدای مهربون تشکر کنم و حتی از اون نعمت هايی که خودم نمی دونم نعمتن.
هنگامی که صدای زمزمه فرشتگان را می شنوم که مرا می خوانند ، ناگهان دريايی از عشق را در چشمانم می بينم و با بر هم زدن آنها جريان رودی زلال و پاک را بر گونه هايم احساس می کنم. دستان خالی خود را به آسمان دراز می کنم و از تو می خواهم مرا در دريايی از رحمت خود شناور کنی.
پروردگارم ، مرا لحظه ای در آغوش خود بگير و با من سخن بگو. بگو که لحظه هايی که تو را فراموش می کنم ، تو دستی بر سرم می کشی تا من وجودت را احساس کنم و من بگويم که ناسپاسم و تو بگويی که من را می بخشی. رحمانِ من سپاس، سپاس برای لحظه های راز و نياز . اکنون در کنار يک غنچه باز می خوانم : ای خدا ، سپاس سپاس .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:36 توسط سارا |
|
|
سلام . به وبلاگ من خوش اومدین. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ در مورد زندگی و احساسی که نسبت به اون دارم ، بنویسم. توی زندگی آدم ، وقتایی هست که احساس می کنه ، عمیق شده و به چیزی پی برده که اگه عمل کنه ، شادی هاش بیشتر و امیدش زیادتر میشه. من دوست دارم از اون چیزها و از اون لحظات بنویسم تا با هم توی یک تجربه جدید و شیرین ، شریک بشیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:44 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ درمورد چیز هایی بنویسم که در لحظه احساس می کنم و مطالبی که می خونم ولذت می برم امید وارم شما هم لذت ببرید.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگی |
| پیوندها |
|
سیب موجودی به نام انسان زیبا اینجا بهشت جدید منه ! پنجره ای رو به جامعه نقاش درون اندیشه کن ( زهرا ) جذبه ( لیدا ) گفتارهای حکیمانه شبانه غم موروثي |