تبليغاتX
همسفر

الهه آمال گمگشته به زیرآوار آهنگ دل

ابلیس آییژ می زند به آیین وآیتم

استاد می خواند ارتحال اژدر غم غصه را

ارفاق می کند غم بر آستانه پیکرم

بهامین رسید بر تن برهنه و بهروز گشت زندگی

پاشویه کرد و پالید این تنم از آلودگی

پنجه می کشم به پنداره پوسیده  زمین

پهن می کنم فیروزه به زیر پای بهترین

پیوسته نوشم از پیاله پری سای این زمان

پیمانه اش جوان می کند کوژ پشت خسته از فغان

سارا

آییژ:آتش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:16  توسط سارا | 

حسیست درونم برای نگاریدن از مرقومه های کیارنگ دل

تعمید می دهم وجودم را با نور رافت الهی

شهریار شهر من شیرازه کشیده به شالوده عشق در هم ریخته ام

غافل است که این عشق غالب است بر هستی و قصه ایست بی انتها

قلم را آغشته می کنم به رنگ دانه های زلف تو

و می نویسم بر عقیق جانم و چه زیباست شنیدن این صریر از دل

صعود می کنم با  صلاة خود که به غایت می رسد قعود در غمها

ترتیل چمن زار را چگونه از یاد برم که هم نوا می شود با هو هو ی باد

سارا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:40  توسط سارا | 

حجم سنگینی احساس می کنم درونم از یک راز و از یک نیاز

نمی دانم این راز و نیاز با خالق است یا با مخلوق

اگر خالق خلق کرده مخلوق را پس مخلوق با خالق یکیست

خاموشم وسردم از هر گرمایی

مرا به پشت قطار زمان بسته اند

و زمان با سرعت میگذردولحظه های زیبا را محو می کند

چقدر زود به پایان می رسد شیرینی

که فقط طعمی از آن در دهان می ماندو وحسرت

قدوس بود آن قابوس که چه زیبا قرائت کرد قرآنی از آیات دل را

کابوس می بینم در بیداری کاذب که کالیده ام و کتمان می کنم کار گشای خویش را

گهی گبر می شوم وگهی گلبرگ

گهی گر می شوم به آسمان وگهی چون گدا به خاک

لا ینحل است این لایه های عشق

لا محاله ایم در این لثه سرشت

لکام وار می دوم به لفظ لغو گوی

که با لند لند کردن و لمز نتوان بست دهان لوام را

مادام ماسوله ماشین زندگی

می چرخد به دور مافات وآه ماندگی

محبوب محبس است در محبت حبیب

مایوس محتضر،که محصور شد آن طبیب

ناقوس می زند ،نال ناکام نبض را

نبیل نشید می خواندو نبیله نثر را

 

امروز آزاد کردم کلمات در اسارت گرفته به زنجیر سینه را

سارا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:36  توسط سارا | 

 

بار الها چه نیکوست  به یادت بودن که آرام می شوم با یادت

بار الها چه نیکوست  زیبا دیدن که تو نیز دیدگانه مرا پر نور می کنی و نشانم می دهی لبخند زیبایت را

بار الها چه نیکوست نام تو را بر زبان آوردن که تو عطراگین می کنی دهانم را

 بار الها چه نیکوست عاشقانه با تمام وجود عشق ورزیدن به بندگانت  که تو  لطافت می دهی به جانم

 بار الها چه زیباست بازی ابر ها بر پرده آسمان

که هر لحظه نقشی به خود می گیرند و می روند تا بی انتهای سما

گاهی اشک می ریزند بر  چشمان دریایی عاشقی

گاه کنار می روند تا خورشید بتابد بر تن سرد زمین

و گاه پایین می آیند و می رقصند با چمن و  مه الود می کنند  آسمان دل را تا نبینند غصه ها را

گهی نیستند و گهی هستند

ولی دیدنشان برای دل مرده ای جان است

ای کاش می توانستم او را با دستانم نگه دارم

و فریاد زنم بمان توای سایبان مهربان

چقدر کوته بودی برای ما میهمان

و باز مانند همیشه دوست دارم فریاد زنم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

سارا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:56  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ درمورد چیز هایی بنویسم که در لحظه احساس می کنم و مطالبی که می خونم ولذت می برم امید وارم شما هم لذت ببرید.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
زندگی
پیوندها
سیب
موجودی به نام انسان
زیبا
اینجا بهشت جدید منه !
پنجره ای رو به جامعه
نقاش درون
اندیشه کن ( زهرا )
جذبه ( لیدا )
گفتارهای حکیمانه
شبانه
غم موروثي
#FFFFFF
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

پیام