تبليغاتX
همسفر
خدا عظیم نیست ، او عظمت است.

خدامهربان نیست ، او مهربانی است.

خدا عاشق نیست ، او عشق است

و این عظمت ومهربانی توسط ما فرصت حضور می یابد .

وقتی دست نا توانی را می گبریم ،

ویا با عشقی خالصانه به حرفهای انسانی تنها ودرمانده گوش می سپاریم،

گره از کار کسی می گشائیم.

پروردگار مجال حضور بر زمین یافته است،جهان در انتظار ظهور همه ماست.

کار خدا خلق انسان بود ورسالت انسان تجلی خداوند بر زمین.

انسان نردبانی است که از طریق آن خداوند از فراز آسمان بر زمین گام می نهد.

ما عظیم تر از آنی هستیم که می پنداریم.

مسعود لعلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 9:48  توسط سارا | 

روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.

شخصی نشست وساعتها تقلای پروانه برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله را تماشا  کرد.

ناگهان تقلای پروانه متوقف شد،

 وبه نظر رسید که خسته شده ودیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد.

آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ کوچک پیله را گشاد کرد.

پروانه به راحتی از پیله اش خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.

آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.

او انتظار داشت پر پروانه گشوده شود و از جثه او محافظت کند.

اما چنین نشد ودر واقع پروانه ناچار شد همه عمر روی زمین بخزد ،

و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند.

آن شخص مهربان نفهمید که محدودیت پیله وتقلا برای خارج شدن

 از سوراخ ریز ، آن را خدا برای پروانه قرار داده بود.

تا به آن وسیله مایعی از بدنش ترشح شود و پس از خروج از پیله به او امکان پرواز دهد.

 

گاهی اوقات در زندگی فقط نیاز به تقلا داریم.

اگر خداوند مقرر می کرد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم،

به اندازه کافی قوی نمی شدیم وهرگز نمی توانستیم پرواز کنیم.

هر جهشی به جلو هر پیروزی تازه ای تولدی نو است. و هر تولد همراه رنج است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:21  توسط سارا | 
هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانورد به فضا را آغاز کرد،با مشکل کوچکی روبرو شد.

آنها در یافتند که خودکارهای موجود ،در فضا بدون جاذبه کار نمی کنند.

در واقع جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.

برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.

تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، ۱۲ میلیون دلار صرف شد،

ودر نهایت آنها خودکاری طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت.

زیر آب کار می کرد ،روی سطح کریستال می نوشت ،

از دمای زیر صفر تا ۳۰۰ درجه سانتیگراد هم کار می کرد.

.......روسها راه حل ساده تری داشتند آنها از مداد استفاده کردند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 9:21  توسط سارا | 
کشیشی راه کلیسا را گم کرده بود. سر راه از یک کودک خردسال پرسید:

فرزندم ،کلیسا ی این محله کجاست؟

کودک گفت: آخر همین خیابان،سمت چپ بپیچید،آنجا نمای کلیسا را خواهید دید.

کشیش گفت: آفرین فرزند،من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم.

تو نمی خواهی به سخنانم گوش دهی؟

کودک پرسید: درباره ی چه چیزی صحبت می کنید،پدر؟

کشیش گفت: می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم.

کودک خندید وگفت :

تو راه کلیسا را بلد نیستی،می خواهی راه بهشت را به مردم نشان دهی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:53  توسط سارا | 
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندان گذاشت

که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند.

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند.

آن تابلوها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ،رود های آرام،

کودکانی که در خاک می دویدند،رنگین کمان وقطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

پادشاه تمام تابلوها را برسی کرد. اما سر انجام دو اثر را انتخاب کرد.

اولی تصویر دریاچه آرامی که کوهای عظیم،آسمانی آبی را در خود منعکس کرده بودند.

در جای جایش می شد ابرهای کوچک وسفید را دید واگر دقیق نگاه می کردند،

در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت.

پنجره اش باز بود ودود از دودکش آن بر می خواست.

تصویر دوم نیز کوهها را نمایش می داد،اما کوهها نا هموار بود، قله ها تیز و دندانه ای بود،

آسمان بالای کوهها به طور بی رحمانه ای تاریک بود .

و ابرها آبستن آذرخش،تگرگ وباران سیل آسا بود.

این تابلو با تابلوهای دیگر هیچ هماهنگی نداشت.

اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ،دربریدگی صخره ای،جوجه پرنده ای را می دید.

آنجا در میان غرش وحشیانه طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.

پادشاه درباریان را جمع کرد واعلام کرد که برنده مسابقه بهترین تصویر آرامش ،

تابلو دوم است.بعد توضیح دادکه: آرامش آن چیزی نیست ،

که در مکانی بی سر صدا،بی مشکل،بی کار سخت یافت شود.

چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت،آرامش در قلب ما حفظ شود.

این تنها معنای حقیقی آرامش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 11:5  توسط سارا | 

کشیشی از پسر بچه ای پرسید: می دانی تو را که آفرید؟

پسرک لحظه ای به فکر فرو رفت ،سپس رو به بالا به صورت کشیش نگریست وگفت:

البته که می دانم . خدا بخشی از مرا آفریده است.

کشیش پرسید :منظورت از بخشی از مرا چیست؟

پسرک پاسخ داد:خداوندمرا کوچولو آفرید .بقیه ام را خودم رشد کردم.

نکته:انسان دو خالق دارد :خدا وخودش

خداوند خالق بالقوه آدمی ست اما این انسان است که باید استعدادها و توانمندی ها ،

و جنبه ها و واقعیتهای وجودی اش را به مرحله بالفعل در آورد وخلق نماید.

از این نظر آن که نمی تواند وجودش را به صورت کامل نمایان سازد وبه رشد وکمال نرسد،

آیا یک موجود ناقص الخلقه نیست؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 12:5  توسط سارا | 

 

دوست دارم بزنم به کوه وجنگل و یک کلبه چوبی برای خودم درست کنم

که تختش خود تنه درخت باشه وپتوم هم از پوست ببعی

یک اجاق داشته باشه وبا کلی مرغ وخروس و دوتا گاو چاق وتپل,

چند تا گوسفند ویک سگ وفا دار.

صبح به صبح از خواب بیدار بشم و از توی باغچه گوجه فرنگی بکنم،

وبعد خانوم مرغه رو کیش کنم و تخم مرغ تازه رو از زیرش کش برم،

و یک املت ردیف درست کنم.

بعد یک لیوان شیر از خانوم گاوه بدوشم ونوش جان کنم

حتی تصورش هم لذت بخشه ، اون هوای دبش روح آدم رو تازه می کنه.

دیگه خسته شدم از کلاس گذاشتن ها و افه اومدن ها.

دیگه خسته شدم از دستمال کشیدن کریستال های روی میز ها و به روز بودن ها

آخه آخرش چی میشه.همش نگرانی همش اضطراب.

تازه با این همه قر و فر و امکانات ،آدم ها افسردگی های جور واجور دارن

نمی دونم چرا باید برای رسیدن به آرامش خودمون رو تیکه پاره کنیم

نمی دونم چرا با این همه پیش رفت علم مریضی ها هم پیشرفته تر شده

واقعا خستم واقعا

به نظر شما توی این دور و زمونه می شه به این جور آرزوها رسید؟

می شه هم رنگ جماعت نبود؟

می شه بر جهت خلاف رود خانه حرکت کرد؟

و هزار تا می شه دیگه

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 14:37  توسط سارا | 

دیشب به تمنا ی وصال تو رهیدم

 

سر هر کوی رسیدم،به غیر تو ندیدم

 

ناگهان پرده زافکار پلید خود دریدم

 

بار الاها به یک نقطه آغاز رسیدم

 

من ندانم که چه دیدم چه شنیدم

 

وقت بر هوش شدم تحفه در این مشت بدیدم

 

از شوق وشرر پر،به افلاک کشیدم

 

گوش هایم همه کر بود،صدایی نشنیدم

 

با چشم ندیدم،چون به غیرت نگریدم

 

خفته بودم، به غفلت،که از خواب پریدم

 

من به این لطف وکرم باز حمیدم

 

بار الاها، دگر بار اگرغفلت کنم ، وال له جهیلم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 16:1  توسط سارا | 

چقدر فاصله خیلی چیزها با هم کم است . فاصله کوتاه است وفرق بسیار

سیری و گرسنگی

خشم وشادی

 عشق ونفرت

 شهامت وشقاوت

زشتی وزیبایی

 فقر وثروت

 سلامتی وبیماری

کفر وایمان

 مرگ و زندگی

 و بسیاری دیگر.

مدتی است که افکار پراکنده زندگیم را مختل کرده و در پی پاسخ گرفتن سئوالهایم

به زمین و آسمان سرک کشیده ام تا بلکه کسی را بیابم تا پاسخ گوی من باشد.

یک چیز را می دانم که قرآن حق است.

 ولی نمی دانم چرا بعضی از ما از کلام حق برای خود لغات را گلچین میکنیم ،

و آنچه را که دل می خواهد می پذیریم.

آیا در درس و کلاس ومدرسه می توانتستیم این چنین کنیم؟

آیا می توانستیم هر درسی را که باب طبع است پذیریم و آنچه نیست رها کنیم؟

آیا هنگام طرح سئوالات، میزان، آن چه را که میدانستیم بود یا آنچه را که می بایست... ؟

آیا همچو من هایی در پایان دوره از پاسخ دادن به سئوالات لذت می بردیم ،

یا آنهایی که بارها و بارها کتب را خط به خط مرور کرده بودند؟

 

بر ما روشن است لا یمسه الا المطهرون   واقعه 79

در این لحظه یک سئوال در ذهنم نمایان می شود

آیا تقدیر را فقط در لیله القدر بر ما می نویسند؟

و یا هنگامی که قرآن بر سر می گذاریم در حالی که هیچ از آن نمی دانیم؟

آیا گریستن در آن شب باعث  تغییر احوال ما درلیل ونهارها در آینده است؟

در حالی که  رفتارو اعمالمان باعث رها شدن مروارید از چشم همنوعانمان می  شود.

آیا تامل کردن، در آن چه در دست داریم،

 بهتر ازبر سر گذاشتن و گریستن و خدا را به زمین وزمان قسم دادن نیست ؟

می دانم که کسانی یک شبه ره هزار ماهه را رفته اند

ولی این را نیز می دانم که آنها از پیش مورد لطف ورحمت الهی بوده اند.

آیا العفو گفتن و رجز خواندن کافیست؟

آیا من که عفو بخشش الهی را می طلبم در گذر عمر بخشنده بوده ام؟

حرف بسیار است و بیم از بیان آنها.

مرز در عقل وجنون باریک است

کفر وایمان چه بهم نزدیک است

خدایا کمک کن تا بتوانم اهل تامل باشم واهل عمل.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 12:10  توسط سارا | 

آدميان بر سه گروه اند

گروه اول آنان كه دركار آخرت بي واسطه اند، چنان كه در كار دنيا بي واسطه بودند.

مسير كمال خويش را بدون كمك ديگران وبدون راهنمايي آنان طي كرده اند؛

اينان سابقان ومقربانندو خدا را بي واسطه خلق دريافتند.

گروه دوم آنان كه به واسطه گروه نخست به كمال و قرب وبصيرت و عبوديت دست يافته اند،

پيرو آنان بودند و خوشه چين خرمن علم آنان.

اينان اصحاب ميمنه،ابرارو اصحاب يمينند.

گروه سوم ،آنان كه نه بي واسطه ونه با واسطه، تحصيل كمال نكردند،كور بودند وبر كوري خود باقي ماندند.

نه عالم بودند ونه متعلم؛نه راهنما بودند ونه رهرو؛اينان اصحاب شمال و مشئمه اند.

وضعيت اين گروه ها بدين گونه است

گروه نخست، بي واسطه از چشمه هاي زلال ومعرفت بر خوردارند.

گروه دوم ،نمي از يم بي كران  علم و معرفت الهي را به واسطه گروه نخست به دست مي آورند

 و بر سر سفره آنان نشسته اند.

اما گروه سوم نه از علم بهره اي دارند نه از معرفت ،نه بي واسطه نه با واسطه،

و جز عذاب الهي كه نتيجه فكرو عمل خودشان است،بهره اي ندارند.

ليله القدر شبي است كه قرآن نازل گرديد.

و گويند كه سرشت وسر نوشت در آن شب رقم مي خورد ولي اين را بايد بدانيم،

اين نيست كه ناگهان بر ما معجزه نويسند.

آن چه مي خواهيم نمي گيريم بلكه آنچه لياقت داريم مي گيريم.

آيا لياقت من باز هم لطف و رحمت خداست؟

آيا در طي ليل و نهار هاي گذشته آن بوده ام كه بايد مي بودم؟

آنگونه بوده ام كه خدا مي خواست؟

يا آن بوده ام كه دلم مي خواست؟

پس حال در تقديرم بايد اين را بدانم ؛

آنچه دلم خواست نه آن شد       آن چه خدا خواست همان شد

ولي من اميد دارم كه اگر تا آن روز با تمام وجود او را بخوانم

 واز سالها و ماه هاي پيشينم اندوه بر چهره آرم و پيشاني بر مهر بسايم،

شايد او تقدير مرا تغيير دهد.

به اميد رحيم بودنت در آن شب

يا حق

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 22:54  توسط سارا | 

 

در مثل گویم که یک مرد کریم        زندگی می کرد در عهد قدیم

در محیطی بس بزرگ و با صفا       با دلی آکنده از مهر و وفا

پر زشیرینی ،دکانی داشت او       در کنارش بوستانی داشت او

بود کاخی در میان بوستان          حاضر از بهر حضور دوستان

نهر ها در باغ جاری گشته بود       بلبلان بر شاخه ها بنشسته بود

بهر آن دکان و باغ وآن نعیم           داشت فکری پخته آن مرد کریم

گفت با خود گر بیابم یک جوان       گیرم از او در صداقت امتحان

چونکه شد پیروز او در امتحان        واگذارم هر چه باشد بر جوان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 21:35  توسط سارا | 

دوست دارم فریاد بزنم از این همه بی عدالتی ها

وقتی که می بینم یک بچه توی خیابون داره به خاطر چند تومان پول ،

دوستش رو به قصدکشت می زنه بغضم می ترکه.

و کمی اون طرف تر توی ماشین آخرین مدل مامانه داره بچه خرس گندشو بوس می کنه

بچه هم از لوسی داره می میره

دوست دارم دادبزنم بگم خدا آخه چرا؟

یک بچه داره از سوء تغذیه جون می ده و نون خشک هم نداره بخوره

اون طرف همه فامیل جمع میشن شکلک در می یارن 

تا شاه زاده دهنشو باز کنه قاشق نقره که توش پر از گوشته بخوره

یک بچه از سرما باید یخ بزنه وتوی برف و بارون پای برهنه باشه ونافش همیشه بیرون

یک بچه هم توی کاپشن از پوست سمور کلاه وشلگردنی مخملی

تو بغله باباش که یک وقت سرما نخوره

دیگه طاقت دیدن این صحنه ها رو ندارم خدایا فیلمنامه رو تغییر بده

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 20:23  توسط سارا | 
شنیدم در دلم آرام می گفت

ندایی که خدا همواره با توست

اگر دیدی شدی تنها در اینجا

بدان که فکر وذکرت نیست آنجا

دلت را خالی از هر غیر می دان

نباشی لحظه ای مانند رندان

کمالت در رسیدن به الاه است

به یا رب یا رب و ترک گناه است

گنه آن است گیری غیر او را

حجابی که نبینی مهر او را

گنه فقدان لذت از الاه است

ترنم وخوشی از یک سراب است

هوس بازی و عیش ونوش یک روز

شراب ومستی دنیای جان سوز

نمی ارزد به یک لحظه جدایی

که طعم مستی اله ندانی

بگویم این سخن حرفم تمام است

تفکر کن که این، ایمان ناب است

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 4:29  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ درمورد چیز هایی بنویسم که در لحظه احساس می کنم و مطالبی که می خونم ولذت می برم امید وارم شما هم لذت ببرید.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
زندگی
پیوندها
سیب
موجودی به نام انسان
زیبا
اینجا بهشت جدید منه !
پنجره ای رو به جامعه
نقاش درون
اندیشه کن ( زهرا )
جذبه ( لیدا )
گفتارهای حکیمانه
شبانه
غم موروثي
#FFFFFF
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

پیام