![]() |
![]() |
|
|
جهان یک آیینه است. آنچه در دنیای درونی خود احساس می کنید در بیرون به عین می بینید و دقیقا به همین علت است که هیچکس نمی تواند، با دستکاری جهان بیرونی به زندگی خود سامان ببخشد. اگر رفتار مردم کوچه وخیابان ، دوستانه نیست عوض کردن آنها دردی از شما دوا نخواهد کرد اگردر محیط کارتان هیچکس احترامی برایتان قائل نیست عوض کردن شغل چاره ساز نخواهد بود. به ما یاد داده اند اگر کارمان را دوست نداریم عوضش کنیم اگر همسرمان را دوست نداریم عوضش کنیم. بعضی وقتها این تغییرات لازم است اما، اگر به موازات این تغییرات در خود تغییری بوجود نیاوریم شاهد تکرار این داستانهای تکراری خواهیم بود . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 16:47 توسط سارا |
|
|
پله های روشن ونورانی، فرشتگان زیبا وجذاب با سبدهایی از گل آیا اینها را می بینی ،می بینی که منتظر ورود تو هستند ونگاه خود را به قدمهای تو دوخته اند تا ببینند لحظه زیبایی را که تو برای اولین بارپای درحریم امن الهی می گذاری و اوج گرفتن را آغاز میکنی کمی جلو تر ایستاده اند کسانی که به تو دو بال هدیه دهند تا نه راه روی نه بدوی بلکه پرواز کنی حالا ،آرامش، لذت و شادی را تجربه خواهی کرد دستی را احساس می کنی که به سوی تو دراز می شود و بدان آن دست پر قدرت پروردگار توست و ناگهان احساس شعفی را تجربه خواهی کرد
که با هیچ لذت و شادمانی مقایسه نمی شود او با تو سخن می گوید از عشقی که نثارت کرده ومیکند و سر خود را در آغوش او ببین و قطره های زلال عشق را بر وجود مهربان و پاکش رها کن در این لحظه تازه می فهمی همیشه او را می خواهی و می خواستی و دگر هیچ پس من وجود خود را رها کن وبا او ما شو |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 13:34 توسط سارا |
|
|
همسر عزیزم ای کاش می توانستم تو را نیز با خود همراه کنم
وبه قله عشق الهی صعود کنیم وبرایت جاده ای از شکوفه های شادی می ساختم و تو را در بارانی از محبت بی پایان غرق می کردم ولی افسوس نمی دانم چه می خواهی وچه آرزوهایی در قلب مهربانت پنهان کرده ای ولی این را می دانم که دوستت دارم به اندازه کهکشانه بی انتها وحتی بر نام زیبایت بوسه می زنم علی همسفر خوبم وقتی نگاهم می کنی تکرار دنیا ی تو ام تو آرزو های منی من مثل رویای تو ام با من سفر کن تا طلوع مثل خودم عاشق کنم با هر نفس با هر تپش با هر قدم عاشق کنم دستت که تو دسته منه دنیا توی دستایه ماست وقتی که همراه منی ماه وفلک همراه ماست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:48 توسط سارا |
|
|
دید مجنون را یکی صحرا نورد در میان بادیه بنشسته فرد گفت ای مجنون لیلی کیستی مینویسی نامه بهر کیستی گفت مشق نام لیلی میکنم خاطر خود را تسلی میکنم چونکه ممکن نیست با من کام او عشق بازی میکنم با نام او هر که را داری زجان و دل تودوست برزبان ودل مدامت نام اوست ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:37 توسط سارا |
|
|
چندین سال مثل یک علف هرز زندگی می کردم که فواید وجودم رو نمی دونستم.
چندی پیش بارونی تو آسمون دلم شروع به باریدن کرد، که از اون بارون یک حوض کوچیک آب درست شد و من تونستم خودم رو توش ببینم . وای نمی دونین چه صحنه ای دیدم ، من یک علف هرز نبودم یک بوته گل سرخ بودم. تازه یک گل هم داشتم.یک گل قرمز دونه اناری. خیلی ناز بود. خدا رو شاکرم که اجازه داد من درونم رو ببینم.
از اون روز به بعد یک احساس عجیبی رو درون حس می کنم . ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:9 توسط سارا |
|
|
سلام امروز توی سلامم کلی انرژیه که اگه منو بشناسی
می فهمی با شادی و نشاط همیشگیه چند روزی بود با خودم در گیر بودم واحساس خوبی نداشتم. وقتی به وبلاگهای این واون سر می زدم و مطالبشون رو می خوندم، حالم از نوشته هام بهم می خورد. ولی به این نتیجه رسیدم که هر کسی یک سبکی داره،منم یک سبک. من ساده نویسی رو دوست دارم وکلمه های قلمبه چلمبه بلد نیستم. اصلا با هاشون راحت نیستم.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:24 توسط سارا |
|
|
با یاد خدا
در کتابی مطلبی خوندم که دوستدارم برای شما قسمتی از اون رو بنویسم آیا سفری مهمتر از سفر الی الله وجود دارد؟ وآیا مسافری با حرمت تر و بزرگ تر از مهاجر الی الله وجود دارد؟ ببین و بنگر که کسی که قصد سفر به خانه و حرم خدا را دارد ، چگونه جمعی اورا بدرقه می کنند وآن جا مقدمات آسایش و راحتی اش را فراهم میسازند. در باز گشت که به سوی خانواده خود باز میگردد، چه برو بیایی دیده می شود. یکی خانه تمیز میکند،یکی پرده نویسی میکند،یکی مهمان دعوت می کندو... اگر سفر به خانه خدا چنین باشد سفر به خود خدا چگونه است؟ ای عزیز اگر در سفر به سوی خانه خدا با خوب وبد ، انسان وحیوان همراهی، ولی در سفر به سوی خدا با دوستان ویژه خدا همسفری. با انبیاء واولیاء هم چون ابراهیم خلیل .همسفری که گفت: انی مهاجرالی ربی(عنکبوت 26) برای همین است که با همه ضعف ها ولغزشها که داریم، که هر یک از آنها برای شرمندگی همه عالم بس است، از رجوع به سوی خدا، اگر چه با مرگ و بدون اراده باشد ،باز هم سر خوشیم، اگر چه بسیار شرمنده ایم . چون سفر به دیار دوست است خوشیم ، وچون شایسته دوست نیستیم شرمنده ایم. باری از این سفر بس دراز، وحشت نکن ونگران نباش که او خود، جمعی را به استقبال تو خواهد فرستاد. این انبیاءو اولیاء و ملائکه استقبال کنندگان تو اند. چشم باز کن وببین چه برایت کرده اند. توبه ومرگ هر دو هجرت به سوی خدا وبازگشت به منزل نخستین ماست، که این همه به خاطر دوری از آن پریشان خاطر شده ایم. از نیستان چون مرا ببریده اند از نفیرم مرد و زن نالیده اند هر کسی کو باز مانداز اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 7:48 توسط سارا |
|
|
در روزگار کهن پیرمرد روستازاده ای بود که یک پسر ویک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد وهمه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند وگفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد. روستازاده پیر در جواب گفت:از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی؟ و همسایه ها با تعجب گفتند:خب معلومه که این بد شانسسیه. هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت. پیر مرد بار دیگر جواب داد: از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بد شانسی؟ فردای آن روز پسر پیر مرد حین سواری در میان اسبهای وحشی ،زمین خورد وپایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند:عجب شانس بدی .کشاورز پیر گفت : از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا بدشانسی ام؟ و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: خوب معلومه که از بدشانسی تو بوده پیرمرد کودن. چند روز بعد نیروهای دولتی برای سرباز گیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد .همسایه ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد. وکشاورز پیر گفت : از کجا می دانید که ....؟
.ما می توانیم تمام عمر خود را صرف بر چسب زدن به رویدادها کنیم : این خوب است آن بد است.... بی فایده است . علت این که به هر حادثه ای بر چسب فاجعه و مصیبت می زنیم آن
است که تنها یک در صد از کل واقعیت را می بینیم.
تا زمانی که به بد بودن اوضاع واحوال ، ایمان داشته باشیم هیچ تغییری در اوضاع واحوال
بوجود نخواهدآمد. اما درست در همان لحظه ای که نوع نگاه خود را به زندگی تغییر می دهیم همه چیز
دستخوش تغییرمی شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 0:2 توسط سارا |
|
|
فرزندم تو را دوست می دارم و آرامشی در ماوراء طبیعت برایت می طلبم، وتو را در باغهای بهشتی با فرشتگان همبازی می بینم . لبان کوچکت را خواهم بوسید چون می دانم حرفهای بزرگی خواهی زد. ساعتها در چشمانت خواهم نگریست چون عظمت خدا را در آن می بینم. انگشتم را در مشت گره خورده ی تو فرو خواهم برد تا در باز کردن گره هایی عظیم تو را یاری دهم. تو به سرزمینی قدم خواهی گذاشت که همچون نگینی هستی در کنار همنوعانت. همنوعانی که در نقش خود غرق شده اند ، وتو را در نقش قواصی میبینم که در اعماق دریا در جستجوی گنج های گرانبها ، در آن تاریکی و سکوت مروارید را در دل صدف پیدا می کنی. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 11:1 توسط سارا |
|
|
سلام خدای مهربون خدایا نمی دونم چرا اینقدر روز و شب هام سریع می گذرند. هنوز خیلی کار دارم ،هنوز هیچی نمی دونم هنوز باید به خیلی چیزها برسم .
می ترسم وقت کم بیارم. نمی دونم چرا دوست دارم صبح که از خواب پا می شم ، وقت رو نگه دارم . غذا رو درست کنم،ظرفها رو بشویم وخونه رو تمیز کنم بعد کتابام رو دور وبرم بچینم ، اون موقع زمان رو آزاد کنم. خدایا می دونی چقدر لحظه های زندگیم رو دوست دارم. دوست دارم هر ثانیه رو ببوسم و محکم بغلش کنم وفشارش بدم
با اون برقصم و شادی کنم باهاش برم تو عمق دریای بیکرانت
وبعد سری بزنم به اوج آسمونها تا کتاب و گنجینه اسرار تو معبودم را ورق بزنم و قلبم رو پر از نور کنم. ولی تا می خوام ثانیه رو ببوسم و.... ثانیه ی بعدی زود لپش رو میاره جلو . خدایا روزها و شب هام با هم قایم موشک بازی می کنند ودنبال هم می دوند . آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه خدایا. خدایا کاری کن که حتی قدر بوسه زدن به هر ثانیه ام رو بدونم خدایا درونم رو هیچ وقت از نور وجودت خالی نکن. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 22:23 توسط سارا |
|
|
چند روز پیش در وبلاگ موجودی به نام انسان قسمتی را دیدم که نوشته شده بود، دل سپردن به عشق زمینی: مانع آرامش است سبب آرامش است راهی برای رسیدن به عشق مطلق در لحظه اول فکر کردم راهی است برای رسیدن به عشق مطلق ولی بعد از یک روز فکر کردن فهمیدم مانع آرامش است ونمی تواند راهی باشد برای رسیدن به عشق مطلق چون آدمی که در گیر عشق زمینی شد دیگر نمی تواندعشق مطلق را درک کند. وقتی که به عشق زمینی دل سپرده باشیم چند چیز در پی دارد. انتظار داریم که او هم سینه چاک ما باشد، از بی توجهی هایش به هم می زیریم او نمی تواند همیشه در کنار ما باشد هنگامی که در کنار ما نیست خواب وخوراک نداریم حس حسادت در ما به وجود می آید زیرا فقط او را برای خود می خواهیم شاید او اینگونه عاشق ما نباشد که ما خود را برای او هلاک می کنیم و مهمتر از همه اینکه روزگار ما را از هم جدا خواهد کرد بنابراین همه این موارد مانع آرامش هر انسانی می شود. نمی دانم شاید هم من اشتباه میکنم خدا می داند |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 16:39 توسط سارا |
|
عظمت خود را دریاب ای همسفر.
هنگامی که در آینه به چشمانت می نگری چه چیز در آن می بینی. چشمانت با تو سخن می گویند .با چشمان زیبایت درون خود را نیز می توانی ببینی. جوهره وجودت از چیست؟ آیا می دانی؟؟؟
افراد را مانند چای کیسه ای در نظر بگیرید، تا آنها را در آب داغ نیندازید متوجه جوهر وجود خود نمی شوند داک مک کنیون |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم شهریور 1386ساعت 12:44 توسط سارا |
|
|
بنشین . لحظه ای چشمانت را ببند . نفس عمیقی بکش و خود را رها کن از همه وابستگی ها، تهی وخالص. حالا خود را در حضور خدا احساس کن . نزدیک نزدیکتر.مروارید چشمانت را رها کن ، قلبت را آیینه کن ، بغض خود را با نام او آزاد کن. صدایش کن ، دوباره ، دوباره .حالا بگو از حرفهای گفتنی و ناگفتنی ات . بگو که سر گردانی بگو که حیرانی بگو که شانهایت را لمس کند تا آرام گیری ، بگو که به چشمانت نظاره کند تا پاکی را ببینی، بگو که قطاری از خاطره لحظه های تلخ وشیرین را سالیانیست با خود می کشی ، بگو که این لحظه را همیشه می خواهی بگو بگیر دستم را نمی خواهم این رفتار های پستم را بگو صفای سینه و دل بی کینه می خواهی بگو که قلبی از عشق دیرینه می خواهی به خدا می سپارمت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:15 توسط سارا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ درمورد چیز هایی بنویسم که در لحظه احساس می کنم و مطالبی که می خونم ولذت می برم امید وارم شما هم لذت ببرید.
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 شهریور 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
زندگی |
| پیوندها |
|
سیب موجودی به نام انسان زیبا اینجا بهشت جدید منه ! پنجره ای رو به جامعه نقاش درون اندیشه کن ( زهرا ) جذبه ( لیدا ) گفتارهای حکیمانه شبانه غم موروثي |