تبليغاتX
همسفر
 

           

کاش دنیا همیشه سبز بود            مردمانش همه بی نیرنگ بود

کاش دنیا همه می شد آبی           دل ما دریای پر مر غابی

کاش دنیا همه می شد قرمز           زشتی وقهر و پلیدی هرگز

کاش دنیا همه اش می شد زرد       گل کوکب میخک توی سبد

کاش دنیا همه اش بود سفید          همه مهربان و پاک وپر امید

کاش دنیا بود یک رنگین کمان          سایبانی بر سر ما مردمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 2:7  توسط سارا | 

           

 

    زندگی زیباست مثل یک رویاست

 

    در دل رویا موجی از دریاست 

 

   لحظهای آرام لحظه ای غوغاست

 

   زند گی ای دوست مثل نقاشیست

 

  روی این بومت جای گل خالیست؟

 

  جای یک لبخند ، جای یک پرواز

 

  جای یک شادی یا که یک آواز

 

  پس بکش خوبی با همه قدرت

 

  تا شود زنده صفحه بومت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 6:43  توسط سارا | 
              

آری، عشق صدای فاصله هاست

وفاصله چند قدمی انتظار است

وانتظار تکیه داده بر امید

وامید همراه شادیست

وشادی رقص باد است

وباد می پیچد در صدای بلبل

وبلبل می خواند برای گل

واین را بدان ای همسفر که آن گل تو هستی.

 

در آسمان خیالم پرواز می کنم وتو را می بینم روشن وزیبا نشسته ای ومرا می بینی .با دستانی پر از

گلهای محبت ولبانی پر از غنچه لبخند.

تو نیز میگویی که دوستش داری ودست در دست هم بالا می رویم واوج می گیریم.

توبهترین و زیبا ترین کلامی تو نشانه یک معجزه ای مرا با تو چه کار.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 2:56  توسط سارا | 

 

 

چه زیبا سرود فروغی از دیار یاران

 

 

 

مردان خدا پرده ی پندار دریدند                    یعنی همه جا غیر خدا هیچ ندیدند

 

هر دست که دادند از آن دست گرفتند             هر نکته که گفتند همان نکته شنیدند

 

یک طایفه را بهر مکا فات سرشتند               یک سلسله را بهر ملاقات گزیدند

 

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند           یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

 

جمعی به در پیر خرابات خرابند                  قومی به  بر شیخ مناجات مریدند

 

یک جمع نکوشیده ، رسیدند به مقصد            یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

 

فریاد که در رهگذر آدم خاکی                    بسی دانه فشاندند و بسی دام کشیدند

 

همت طلب از باطن پیران طریقت               زیرا که یکی را ز دو عالم طلبیدند

 

زنهار مزن دست به دامان گروهی              کز حق ببریدند وبه باطل گرویدند

 

چون خلق در آیند به بازار حقیقت               ترسم نفروشند متاعی که خرید ند

 

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است           کین جامه به اندازه هر کس نبریدند

 

مرغان نظر باز سبک سیر فروغی             از دامگه خاک به افلاک پریدند

 

 

تقدیم به همسفرانی که دل از اغیار خالی کرده و عزم کوی یار دارند.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 9:54  توسط سارا | 
       

 

                           

 

 

به نام هستی بخش جان ها

 

 

به تو می اندیشم

 

تو در آغاز بهار دست در دست زمستان دادی

 

در پس کوچه ی تنهایی خود با دلی پر ز هوا و هوسی

 

به تو می اندیشم

 

تو در آغاز بهار زیر باران همه تن یک نفسی

 

نفسی تازه بکن تو چرا در قفسی

 

تو در آغاز بهار همه تن باش نکو تو ز اسرار بگو

 

تو زاسرار نهان در پس پرده ی زیبای جهان

 

روز ها می گذرد لحظه ها ثانیه ها لحظه ها خالی از عشق

 

تو چرا غمگینی پیش من می شینی

 

من تو را می بینم تو مرا می بینی در کنارم هستی

 

پس بیا تو با من دست در دست بهار  دور، از زشتی ونار

 

سر خود را بگذاریم به دامان خدا

 

ره خود را طلبیم از آن حکیم دانا

 

دست رحمان چه رحیم است ای دوست

 

بنگر بر همه عالم که همه عالم از اوست

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 1:5  توسط سارا | 

 

                        

                               

 

 

لحظه ای غمگین وخسته، لحظه ای شاد وپر انرژی، زندگی آنقدر با مزست که دوست داری گازش بگیری.

ولی مواظب باش محکم گاز نگیری چون همه زندگی خودتی ممکن دردت بیاد.

توتا الان چیکار کردی نگاش کردی ،مچالش کردی، خط خطیش کردی یا اینکه دوسش داشتی و بهش خندیدی.

حالا تامل کن وببین، تواین چند سال با خودت ، با زندگیت چیکار کردی ؟

اگه زندگی خودمم،اگه بخوام اونو تغییر بدم، باید خودمو افکارم رو عوض کنم.

یک کمی سخت شد. نه شاید هم آسون باشه .

صبح که از خواب پا می شی یک نگاه بالای سرت کن ، بهش سلام کن ،ازش تشکر کن ،با یک لبخند کوچیک ویک چشمک.بهش بگو، بگو که از همین حالا هر قدم که بر می داری به خاطراونه ،پس از خودشم کمک بخواه.حالا هر کاری که شروع می کنی اونو کنار خودت احساس می کنی.

همه رو دوست داشته باش وبهشون احترام بزار،کمکشون کن و خوبیای دنیا رو براشون بخواه واین یادت باشه

همه این کارها رو به خاطر اون انجام می دی.

یک نهال تا بخواد بزرگ بشه وگل بده و میوه زمان می بره ، پس اگرتو هم بخوای نتیجه کارت رو ببینی باید صبور باشی.

پس اول من شروع می کنم

سلام دوست من کمکی از من بر می یاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 10:9  توسط سارا | 
 

               

بار الها

سر بر خاک می نهم، تادوباره احساس بودن کنم .تا دوباره با خاک زنده شوم وجان بگیرم.

خدایا تار و پودم همه خواهش است ونیاز

تویی تو رب واحد بنده نواز

پروردگارا این نیایش را بپذیر

تویی خدا و فرمانروا و عزیز

نمی خواهم که دگر هیچ بار ز تو جدا شوم

وجودم همه غرور و از جانبت رها شوم

دوباره فرشته، غزل، همه وجودم نور

دگر هیچ گاه ز درگهت نشوم من دور

دوباره آسمان دلم شد از ستاره ها روشن

کویر دلم پر شد از گل و باغ و چمن

دوباره دو بال و حس یک پرواز

دوباره شعر و شادی و لحظه ی آغاز

 

ممنون از لطفتون پریشان

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:9  توسط سارا | 

                 

        

 

به نام بخشنده مهربان

 

امشب غمگینم به اندازه یک کهکشان.آشفته وپریشانم، پریشان.

 پشیمانم ولی چه سود که آزرده ام یک نشانه ای رااز جنس آسمان.

چشمانم سدیست برای دریاچه اشکانم وهر قطره آن دریاییست از عشق واحساس.

خون با کراهت در وجودم می گردد و فرشتگان با من بیگانه اند و مرا رها کرده اند.

بالهای پروازم را گرفته اند تا نتوانم به  بهانه ی آنها اوج بگیرم.

از آن روز که اولین خشت را برای بنای انسان بودن نهادم،

حوا بودم در بهشت خویش نمی دانم چرا ترک اولا کردم.

شاید کسی نداند بر من و پریشان چه گذشت ، خدا می داند.

بر قلم بوسه می زنم و او را رها می کنم تا زمانی که دوباره لبخند خدا را ببینم.

تا زمانی که نقطه ای از نوشته ام در دل پریشان باقی باشد کلامی را آغاز نمی کنم.

خداحافظ ای دوست

خداحافظ ای همسفر

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 4:30  توسط سارا | 
   

                  

خدایا ، آنقدر لحظه هایی را که می توانستیم اوج بگیریم , خوابیدیم تا در خواب ماندیم ،

خواب غفلت و بیرون از دریای رحمت.

 

نمی دانم خواب چه چیزی است که ما را  اینگونه در خود فرو میبرد ، و این خواب است که خواب را به دنبال می آورد. تا کی بیهوده بودن و بی حرکت ماندن؟ هنگامی که در خواب هستیم این جسم ماست که می خوابد ، اما روح  بیدار است و در پرواز. به جسم استراحت باید داد ولی به اندازه نیاز ، چون این جسم و کالبد ِ خود را روزی رها خواهیم  کرد و او را در اتاقی به اندازه خویش خواهیم خواباند ، تا ابد.

ولی روحمان که تا آن روز در غفلت مانده و اوج گرفتن و رهایی از تن  را تجربه نکرده است، چه اتفاق ها یی در پیش خواهد داشت. چون او تنها مانده و بی همسفر ، او شاهد دفن شدن همسفر خود می شود .

 

حالا بی جسم ، قدرت لرزاندن زمین زیر پای خود را ندارد.

خدایا ما را وابسطه و دلبسته به این همسفر مکن.

چون او فانیست با همه زیبایی هایش و من باقی با همه کاستی هایم.

خداوندا ، لحظه به لحظه به زیبایی و شادی و سرور و آرامش الهی درونم بیافزا.

و خداوندا ، تو برایم لیلی باش تا مجنون وار عاشقت باشم .

آمین

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 9:35  توسط سارا | 

 

 

 

                   

 

 

همه از اوییم وبه سوی او باز می گردیم

خورشید طلوع کرد وخانواده در خواب بودند.

ثانیه ها ولحظه ها می گذشتند, آنها نمی دانستند که امروز چه چیزی را تجربه خواهند کرد.

خورشید با دستان مهربانش صورت او را لمس میکند ومادر چشمانش را می گشاید,

سراسیمه بلند می شود چون خورشید طلوع کرده بود و پدر در خواب  بود.

 

_بیدار شو  تو باید ساعت 6 سر کار باشی عزیزم تو تا به حال تاخیر نداشتی  امروز چرا خواب موندی

الان ساعت 7 است.

_نمی دونم چرا نمی خوام بلند شم دوست دارم بخوابم. اصلا امروز نمیروم.

_بلند شو همسر خوبم  بیا کمکت کنم یا علی .

 

پدر آماده می شود ومانند هر روز به چشمان مهربان ومعصوم همسرش می نگرد وگونه او را می بوسد ,

اما صدرا تنها ثمره زیبای آنها در خواب است و پدر تنها با  نگاهی پر از آرزو به او، خانه را ترک می کند.

ساعتی نمی گذرد که صدای زنگ تلفن بلند می شود .

 

خانم خانه تلفن را بر می دارد , دوست همسرش بود تلفن پدر شوهرش را می خواست او برای اولین باردل شوره ای عجیب را تجربه میگرد , چون او تا کنون هیچ گاه جز توکل بر خدا هیچ چیز را در دل راه نداده بود.

 

چند ساعت بعد:

 

مادر وصدرا  در بیمارستان  در چند قدمی پدر،  اما جنازه ی او ! تصادفی هولناک پدر را برای همیشه از آنها جدا کرده بود.

حالا صدرای 10 ماه , بدون پدر و با مادری عاشق اماخسته و بی پناه .

تا دیروز همه صدرا را بچه ای خوشبخت می دانستند , چون پدر ومادری داشت که مانند شمع وپروا نه بودندوبرای هم عاشقانه می سوختند و اگر آنها را لیلی ومجنون  بنامم  زیاده گویی نکرده ام,

ولی امروز شمع تنها ماند وتا به پایان رسیدن خویش پروانه ای به دور او نخواهد چرخید,و صدرا.......

خدایا تو خا لق صدرا  وزندگی او هستی ,خدایا تویی که یتیمان را پدری ,پس هیچ گاه نگاه مهربا نت را از

صدرا ومادرش دریغ مکن .

 

خدایا آرامشی ژرف را در اعماق وجود مادر قرار بده

خدایا آغاز تا پایان زندگی آنها 3 سال بیشتر نبود ولی شیرینی خاطراتش به اندازه 30سال بود.

ای دوست مهربان که با من تا این خط همراه شدی ,

حالا تو دستانت را به آسمان بلند کن وبرای صدرای کوچک ومادر صبورش  بخواه هر آن چه خود می دانی.

 

 

پایان

 

 

 

پروردگارا ، ما را آرامش ده تا بپذیریم آنچه را که نمی توانیم تغییر دهیم .

 

 ناگهان:

  چه زود دیر می شود ودر پشت این دیر شدن ها چه نا گفته ها با قی می ماند.

  چه زود دیر می شود برای گفتن دوستت دارم ها.

  چه زود حسرت یک لحظه دیدار مجدد او تبدیل به رویایی دست نیافتنی می شود.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 23:38  توسط سارا | 

 

 

 

              

 

 

 

ای همراه من بگو با من سخنی از عشق .

من در تنهایی خود غرق شده ام وکسی برای نجات من حتی دستی دراز نمی کند .

شاید بتوانم دامن بانوی قلبها را بگیرم وخود را از مرگ برهانم،(مرگ لحظه ها وثانیه ها).

من در حال فرارم و اندیشه ها وتفکرات پوچ به دنبال من . لحظه اوج پرواز را دوست دارم،

خود را سبک در آسمان می بینم. .

 

دریایی از محبت در وجودم است که با هر تپش قلبم غوغایی به پا می کند.

این همه شور وشوق درونم را با که باز گویم.

هیچ سینه ای جایی برای صندوقچه اسرار درونم ندارد. 

 

خداوندا

چه زیباست امید کائنا ت لحظه طلوع خورشید

چه زیباست لحظه بیدار شدن یک غنچه

چه زیباست پرواز یک پرستوی کوچک برای اولین بار

چه زیباست اولین نگاه مادر به کودک خویش.

کودکی پاک معصوم وبی دفاع ، مادر خود را می خواند با صدای ظریف و ناتوان،

و مادر با تمام خستگی این راه هراسان کودک خود را در آغوش می گیرد،

با نگاهی مهربان می بخشد از شیره جان خود ،

و چه زیباست لحظه ایثار یک مادر .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 11:54  توسط سارا | 
 

                     

آثار هنری به دو دلیل ارزشمند هستند،

اول اینکه توسط استادان به وجود می آیند، دوم اینکه تعدادشان کم است.

شما گنج پر ارزشی هستید ،زیرا توسط بزرگترین استاد خلق شده اید وفقط یکی هستید

ماندینو

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:28  توسط سارا | 

 

به نام او که همه عالم از اوست

نمی دانم که چرا باید در مورد مرگ چنین بگویند.

بگویند که بعضی وقتها در زندگی نوعی حالت مرگ بوجود می آید .من فکر می کنم مرگ یا حالت آن بسیار شیرین است , اگر خدا را همیشه در کنارت احسا س کنی, اگر با او ودر آغوش او باشی. مرگ راکد وبدون حرکت نیست . این  ما هستیم که چنین می بینیم .آیا پیله مرده است؟ نه, از درون آن پروانه ای زیبا بیرون می آید . هر چیزی که بدون حرکت باشد نمرده است , شاید جریان پر خروشی  در پیش دارد. من احساس می کنم که با مرگ پروانه ای می شوم , ولی تو را نمی دانم. ای کاش می شد روزی هزار بار بمیرم تا از درون کالبد خود بیرون آیم وپرواز کنم .

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:30  توسط سارا | 
 

                            

من در سرزمین عشق و رویا زندگی می کنم. نسیمی ملایم ، موهایم را ژریشان می کند. من در لباس سفیدی خود را می بینم ، سر شار از نشاط وانرژی.  می دوم تا به دشت گلهای عروس برسم ، چقدر زیبا. صدایی می شنوم ، آه خدایا چه می بینم. فرشتگان دسته دسته با بالهای حریر خود توجه من را به خود جلب می کنند. با لحظه ای تامل خیره به آنها می نگرم. آآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  تا آن لحظه فکر می کردم که بسیار شادم ، ولی انگار شادی آنها شادی دیگریست. انرژی بی پایان نشاط بی انتها ، می خواهم باآنها هم سو باشم. تو نیزدستانت را به من بده و بیا با ما. بیا تا آسمانی بودن را ما نیز تجربه کنیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:23  توسط سارا | 
 

در کویر هم می توانی دریایی از لطف خدا را ببینی

و شب تاریک را میتوانی با الماس ِ چشمانت روشن کنی

و میتوانی با دو بال فرشته گونه ات ، تا اوج خوبیها پرواز کنی

پروردگارا ، در من طلوع کن با لبخند زیبای خورشید  فردا

و مرا از خواب غفلت بیدار کن و خرقه ای از عشق بر من بپوشان

و کفشهایی به من عطا کن که با هر قدم ، رضای تو را به یادم آرد .

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 0:6  توسط سارا | 

 

ای قلم ، ای همسفر من دوستت دارم.

 

تو هميشه  با اسرار درونم آشنا يی و من هرچه تو را در دستانم بيشتر نگه دارم تو بيشتر از جوهر ِ جان خود بر من مايه می گذاری و تو روزی به خاطر افکار بی پايان درونم به پايان می رسی و ای کاش قطره های وجودت را کتابی کنم از داستان يک عشق بزرگ. نمی دانم چرا هنگام نوشتن ، لبخند خدا را احساس می کنم. شايد چون می داند که عاشقانه دوستش دارم ، و هيچ برگی از دفترم را بدون نام او ورق نمی زنم. خدايا ، راهی روشن و پر نور را می بينم که انتهايش به يک لبخند و آغوشی باز خاتمه می يابد.  

 

اکنون لحظه ايست که مرا در يابی .  

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 23:13  توسط سارا | 

 

سلام دوست من

امیدوارم تمام لحظه هات آرامش شادی باشه

 

مدتی بود که دنبال آرامش می گشتم. گمش کرده بودم . همه جا رو زیرورو کردم.  زیر مبل،  توی شومینه زیرقالی،  تو یخچال ،  دم در،  تو کوچه ،  تو باغچه وخلاصه تمام روزها دنبالش می گشتم .اینقدرگشتم تا سرم گیج خورد و دیگه حوصلم سر رفت و داد زدم :  ااااااااای ی ی ی ی ی خ خ خ خ خ د د د د د ا اااااا. پس این آرامش کجاست؟

 

خسته به دیوار تکیه دادم. نا امید یک نفس عمیق کشیدم و چند لحظه ای سکوت بسیار زیبایی را تجربه کردم. یک دفعه، جا خوردم. چون اون لحظه بود که آرامش رو پیدا کردم. خیلی عجیب بود ، چون اون درون خودم بود. چقدر احمقانه در بیرون دنبالش می گشتم. از اون روز به بعد زندگیم متحول شد. دنبال این بودم که چطوری می تونم آرامش درونم را بیشتر کنم شاید یکیش این بود :" با یاد خدا دلها آرام میگیرد " و دومیش برام جذاب تر بود : "حس شکرگذاری از تمام کائنات".

 

تجربهء بسیار لذت بخشیه. صبح که از خواب بلند می شی به خورشید ، به آسمون و به تمام چیزهایی که دوسشون داری ، چه جون داشته باشن چه نداشته باشن، سلام کن ( راستی تا حالا دقت کردی وقتی سلام میکنی لبت حالت لبخند ملیحی میگیره ).  بعد به این فکر کن که اونا می خوان جواب سلامت رو بدن ، اگر شده با یک لطف کوچیک.

 

وای نمی دونی ، اون روز همه چیز دست به دست هم میدن تا روزی بسیار شاد و رضایت بخش را تجربه کنی.

تمام کائنات دلشون می خواد بهت کمک کنن.

حالا اگه با این توصیف ، لحظه به لحظه از خدا تشکر کنی چی می شه ؟

 

یک روز هزار روز نمیشه ، امتحان کن . راستی برای اینکه یادت نره ، روی دیوار اتاقت یا جلوی آیینه یا نمی دونم هر جا می خواهی یک یادداشت بذار و بنویس : ممنون یا سپاس یا متشکرم . یا هر چی که دوست داری .

 

موفق باشی

شکر نعمت نعمتت افزون کند                  کفر نعمت از کفت بیرون کند

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:32  توسط سارا | 

 

ملاصدرا میگوید :

 

خداوند بی نهایت است ولا مکان وبی زمان

 

اما به قدر فهم تو کوچک است 

 

وبه قدر نیاز تو فرو می آید

 

 وبه قدر آرزوی تو گسترده می شود

 

وبه قدر ایمان تو کار گشا می شود

 

محتاجان برادری را برادر می شود

 

نا امیدان را امید می شود

 

یتیمان را پدرمی شود و مادر

 

در تاریکی ماندگان را نور می شود

 

محتاجان به عشق را عشق می شود

 

 پیران را عصا می شود

 

خداوند همه چیز می شود و همه کس

 

به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل

 

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 

به شرط طهارت روح

 

بشویید قلبتان را از هر احساس ناروا

 

ومغزتان را از هر اندیشه خلاف

 

زبان هایتان را از هر گونه گفتار نا پاک

 

و دستهایتان را از هر الودگی در بازار

 

وبپرهیزید از نا جوانمردیها نا راستی ها و نامردمی ها

 

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه

 

 به سفره شما با کاسه ای خوراک وتکه ای نان می نشیند

 

در دکان شما کفه های ترازو را میزان می کند

 

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

 

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:13  توسط سارا | 
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 14:6  توسط سارا | 

 

سکوت همه جا را فرا گرفته. صدای جاروی رُفتگر را می شنوی. گل ناز ، کم کم بيدار می شود و به خورشيد سلام می کند و پرنده کوچک سر خود را در دهان مادر فرو کرده و روزی صبح خود را طلب می کند .

شروع شد. زنگ بيداری ِ يک روز ديگر . يک روزديگر به پايان بازی ، نزديک می شويم، پایان بازی خویش. اما همه نه. عده ای از بازی خارج می شوند و عده ای جایگزین آنها می شوند. کارگردان عجیب زیبا این بازی را می گرداند و افسوس که همه در نقش خود غرق شده اند و خویش را فراموش کرده اند. خود ِ خویش را پیدا کن. شاید دور آن دستمالی پیچیده ای و درون صندوقچه ای در سرداب خانه ای زیر خاک ِ کنار دیوار پنهان کرده ای. برو آن را بردار و با گوشه پیراهنت پاک کن. صفحه بیرنگش را. آئینه ای بیش نیست و ارزشی ندارد ، ولی حالا چیزی درون آینه می بینی که فرشتگان بر او سجده کرده اند و خلیفه ایست بر روی زمین . چه کلماتی فرشته، سجده ،خلیفه. چگونه می توان با این کلمات یک جمله ساخت. از نقش خود بیرون آی و خلیفه درونت را پیدا کن و هر روز با طلوع خورشید دستانت را به آسمان دراز کن و از حاکم آسمان ها کلید در های بسته ای که تا غروب از آنها می گذری طلب کن و او را نیز ستایش کن.    

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 15:32  توسط سارا | 

                                           

                                            بسم الله الرحمن الرحيم

 

امام باقر(ع)می فرمايند : سزاواراست هنگامی که کاری را شروع می کنيد چه بزرگ و چه کوچک بسم الله بگوئيد تا  پربرکت و ميمون باشد .

 

پس من هم دوست دارم با نام و ياد خدا اولين مطلب وبلاگم را شروع کنم و چند سطری را درباره خدا بنويسم. به خاطر همين ، می خواهم از خدای مهربون تشکر کنم و حتی از اون نعمت هايی که خودم نمی دونم نعمتن.

 

هنگامی که صدای زمزمه فرشتگان را می شنوم که مرا می خوانند ، ناگهان دريايی از عشق را در چشمانم می بينم و با بر هم زدن آنها جريان رودی زلال و پاک را بر گونه هايم احساس می کنم. دستان خالی خود را به آسمان دراز می کنم و از تو می خواهم مرا در دريايی از رحمت خود شناور کنی.

 

 پروردگارم ، مرا لحظه ای در آغوش خود بگير و با من سخن بگو. بگو که لحظه هايی که تو را فراموش می کنم ، تو دستی بر سرم می کشی تا من وجودت را احساس کنم و من بگويم که ناسپاسم و تو بگويی که من را می بخشی. رحمانِ من سپاس، سپاس برای لحظه های راز و نياز .  اکنون در کنار يک غنچه باز می خوانم : ای خدا ، سپاس سپاس .

 

      

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 12:36  توسط سارا | 

 

 

                                    

                          

 

 

سلام . به وبلاگ من خوش اومدین. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ در مورد زندگی و احساسی که نسبت به اون دارم ، بنویسم.

توی زندگی آدم ، وقتایی هست که احساس می کنه ، عمیق شده و به چیزی پی برده که اگه عمل کنه ، شادی هاش بیشتر و امیدش زیادتر میشه. من دوست دارم از اون چیزها و از اون لحظات بنویسم تا با هم توی یک تجربه جدید و شیرین ، شریک بشیم.

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:44  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ درمورد چیز هایی بنویسم که در لحظه احساس می کنم و مطالبی که می خونم ولذت می برم امید وارم شما هم لذت ببرید.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
زندگی
پیوندها
سیب
موجودی به نام انسان
زیبا
اینجا بهشت جدید منه !
پنجره ای رو به جامعه
نقاش درون
اندیشه کن ( زهرا )
جذبه ( لیدا )
گفتارهای حکیمانه
شبانه
غم موروثي
#FFFFFF
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

پیام