تبليغاتX
همسفر

 

تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح ۸۶۴۰۰ تومان به حساب شما واریز می شود ،

و تا آخر شب فرصت دارید تا همه پولها را خرج کنید .

چون آخر وقت حساب خود به خود خالی میشود .

در این صورت شما چه خواهید کرد ؟

البته که سعی می کنید تا آخرین ریال را خرج کنیدهر کدام از ما یک چنین بانکی داریم:

بانک زمان

هر روز صبح در بانک زمان شما ۸۶۴۰۰  ثانیه اعتبار ریخته می شود ،

و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد هیچ بر گشتی نیست ،

و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود.

 ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند .

 ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند .

ارزش یک هفته را سر دبیر یک هفته نامه می داند .

ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد می داند.

  ارزش یک دقیقه را شخصی که از قطار جا مانده

و ارزش یک ثانیه را آن شخص که از تصادفی مرگ بار جان به در برده می داند .

هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست  ندهید .

باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچ کس منتظر نمی ماند .

دیروز به تاریخ پیوست  فردا معماست و امروز هدیه است .

 

سال خوبی داشته باشید .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 11:46  توسط سارا | 

 

اکنون که به یاد خداوند هستم و احساس میکنم چرخه ذهن و فکر خود راآرام کرده ام،

 عشق و مهر پرورگار در وجودم تراوش کرده است.

بر هیجانات خود مسلط هستم و آرامش کامل در خود حس می کنم.

ذهنم حقایق آسمانی و نور او را منعکس می کند.

عقل و خرد خدایی در افق ذهن من طلوع می کند .

زیرا از آرامش او بر خوردارم و طرحها ی کامل زندگی ام را به من نشان می دهد

و راهی را که باید در پیش گیرم به من می نمایاند.

من همواره خواهان این هستم ،

که دانایی و فهم و زیبایی و کمال خداوند هادی و راهنمای من گردد

و در تمام جهات زندگی رهنمونم بشود.

عشق و مرحمت آفریدگار در همه احوال بر قدرت من می افزاید و نیرو می بخشد.

هر بار که ترس به جانم رخنه می کند،

رو به جانب او می آورم و از این حقیقت آسمانی سر مست می شوم و به خود میگویم:

خداوند آنچه به بنده ی خویش عطا کرده ،

عشق و قدرت و جرات و ذهن پاک و سالم بوده است.

آنگاه آرامش میگیرم.

من نانی را خوردم که در آسمانها با عشق و مهر خداوند طبخ شده .

و دعایم این است

ای خدای بزرگ هر چه بیشتر از این نان در سفره ام بگذار

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 14:44  توسط سارا | 

 

 

آلساندرا مارین داستان زیر راتعریف می کند:

استاد بزرگ و نگهبان ،

وظیفه ی مراقبت از یک صومعه ی ذن را بین خود تقسیم کردند .

یک روز ،نگهبان در گذشت و باید کس دیگری را جایگزین او می کردند.

استاد بزرگ همه ی شاگرد ها را جمع کرد،

 تا مشخص کند افتخار کار در کنار او نصیب کدام یک از آن ها خواهد شد.

استاد بزرگ گفت:مساله ای مطرح می کنم.

کسی که اول این مساله را حل کند،نگهبان جدید معبد خواهد بود.

بعد نیمکتی در وسط تالار گذاشت.

روی نیمک گلدان سفالی گران بهایی گذاشت،

 که گل سرخی در آن قرار داشت.

 استاد گفت: مسئله این است .

شاگردا ها حیران به گلدان نگاه کردند،

 به طرح ها ی پیچیده و نادر و روی سفال ،

به تازه گی و زیبایی گل.منظور چه بود؟چه باید می کردند؟معما چه بود؟

پس از چند دقیقه یکی از شاگردان بر خواست،

 به استاد و شاگرد های پیرامونش نگاه کرد و بعد،

مصممانه به طرف گلدان رفت و آن را روی زمین انداخت و شکست.

استاد گفت: تو نگهبان جدید مایی

وقتی شاگرد به جای خود بر گشت استاد بزرگ توضیح د اد:

من خیلی واضح تو ضیح دادم گفتم که مسئله ای پیش روی شما می گذارم

یک مسئله هر چه هم زیبا و شگفت انگیز باشد

باید از پیش رو بر داشته شود.

مشکل مشکل است. می تواند یک گلدان سفالی بسیار کم یاب باشد

می تواند عشق زیبایی باشد که دیگر برای ما معنایی ندارد،

می تواند راهی باشد که باید آن را ترک کنیم،

 اما اصرار داریم به راهمان ادامه دهیم.

چون به ما آرامش می بخشد.

تنها  یک راه برای از میان بر داشتن مشکل وجود دارد حمله مستقیم به آن

در این لحظه نمی توان دلسوزی کرد نباید بگذاریم که جنبه ها ی زیبا و

شگفت انگیزه تعارضی که پیش روی ماست، ما را وسوسه کن

 

توي اين روزا اين داستان راهم رو بهم نشون داد

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 0:43  توسط سارا | 
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام سلام سلام سلام هزار تا سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به وبلاگم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همسفرم

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

آخییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییش

بالاخره تموم شد

بالاخره راحت شدم

بالاخره کتابام رو بستم

وای وای

چه درسای نازی بود

وای وای

چه روزای شادی  بود

وای وای

 چه قهوه ای خوردم

وای وای

از خوشی مردم

وای وای

الان دقیقا این شکلیم

خلاصه فقط می خواستم بگم دوباره سلام

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 0:11  توسط سارا | 

هين، كه هنگام صابران آمد

وقت سختي و امتحان آمد

اينچنين وقت عهد ها شكنند

كارد چون به استخوان آمد

عهد و سوگند سخت سست شود

مرد را كار چون به جان آمد

هله ، اي دل، تو خويش سست مكن

دل قوي كن كه وقت آن آمد

چون زر سرخ اندر آتش خند

تا بگويند زر كان آمد

گرم و خوش رو به پيش تيغ اجل

بانگ بر زن كه پهلوان آمد

با خدا آستين فضل فشان

چونكه بنده بر آستان آمد

چون صدف ، ما دهان گشادستيم

كابر فضل تو در فشان آمد

اي بسا خار خشك كز دل او

در پناه تو گلستان آمد

من نشان كرده ام تو را از تو

دلخوشي هاي بي نشان امد

وقت رحمت و وقت عاطفت است

كه مرا زخم بس گران آمد

اي ابابيل هين كه بر كعبه

لشكر و پيل بي كران آمد

عقل گويد مرا خمش كن ،بس

كه خداوند غيب دان آمد

من خمش كردم اي خدا ليكن

بي من از جان من فغان آمد

 ما رميت اذ رميت هم ز خداست

تير نا گه كزين كمان آمد

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 17:59  توسط سارا | 

در سحر گاه شنیدم که طلب کرد مرا

مصطفی گشتم و مد هوش صدا کرد مرا

اندر آن ظلمت شب جان به حیاتم می داد

مستعین گشتم واز عشق متا عم می داد

بشنو ای بنده شیرین سخن لعل به لب

بشنو ای ساقی پر گشته جام از می شب

باز گو راز دل خویش که من ممدوحم

لایعد سجده نما در دل شب محمودم

 دستهایم نا خود آگاه  به بالا آمد

 اشکها به طرفه العین به جریان آمد

گفتم ای مالک ملک ابدی

تو برایم صمدی تو احدی

بشنو این ناله خاموش مرا

بشنو این صدای جان سوز مرا

من تو را خوانده ام ای جان جهان

 من تو را بوسه زنم عشق عیان

عقل آهنگ جدایی زده است

قلب سامت شده و رنگ خدایی زده است

بار الها تو ستان جان مرا

تو سحر کن شب بی ماه مرا

سارا

ممدوح : ستایش کرده شده

لا یعد : بی شمار

سامت : ملول شده،بستوه آمده

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 8:12  توسط سارا | 

الهه آمال گمگشته به زیرآوار آهنگ دل

ابلیس آییژ می زند به آیین وآیتم

استاد می خواند ارتحال اژدر غم غصه را

ارفاق می کند غم بر آستانه پیکرم

بهامین رسید بر تن برهنه و بهروز گشت زندگی

پاشویه کرد و پالید این تنم از آلودگی

پنجه می کشم به پنداره پوسیده  زمین

پهن می کنم فیروزه به زیر پای بهترین

پیوسته نوشم از پیاله پری سای این زمان

پیمانه اش جوان می کند کوژ پشت خسته از فغان

سارا

آییژ:آتش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 17:16  توسط سارا | 

حسیست درونم برای نگاریدن از مرقومه های کیارنگ دل

تعمید می دهم وجودم را با نور رافت الهی

شهریار شهر من شیرازه کشیده به شالوده عشق در هم ریخته ام

غافل است که این عشق غالب است بر هستی و قصه ایست بی انتها

قلم را آغشته می کنم به رنگ دانه های زلف تو

و می نویسم بر عقیق جانم و چه زیباست شنیدن این صریر از دل

صعود می کنم با  صلاة خود که به غایت می رسد قعود در غمها

ترتیل چمن زار را چگونه از یاد برم که هم نوا می شود با هو هو ی باد

سارا

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 17:40  توسط سارا | 

حجم سنگینی احساس می کنم درونم از یک راز و از یک نیاز

نمی دانم این راز و نیاز با خالق است یا با مخلوق

اگر خالق خلق کرده مخلوق را پس مخلوق با خالق یکیست

خاموشم وسردم از هر گرمایی

مرا به پشت قطار زمان بسته اند

و زمان با سرعت میگذردولحظه های زیبا را محو می کند

چقدر زود به پایان می رسد شیرینی

که فقط طعمی از آن در دهان می ماندو وحسرت

قدوس بود آن قابوس که چه زیبا قرائت کرد قرآنی از آیات دل را

کابوس می بینم در بیداری کاذب که کالیده ام و کتمان می کنم کار گشای خویش را

گهی گبر می شوم وگهی گلبرگ

گهی گر می شوم به آسمان وگهی چون گدا به خاک

لا ینحل است این لایه های عشق

لا محاله ایم در این لثه سرشت

لکام وار می دوم به لفظ لغو گوی

که با لند لند کردن و لمز نتوان بست دهان لوام را

مادام ماسوله ماشین زندگی

می چرخد به دور مافات وآه ماندگی

محبوب محبس است در محبت حبیب

مایوس محتضر،که محصور شد آن طبیب

ناقوس می زند ،نال ناکام نبض را

نبیل نشید می خواندو نبیله نثر را

 

امروز آزاد کردم کلمات در اسارت گرفته به زنجیر سینه را

سارا

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 12:36  توسط سارا | 

 

بار الها چه نیکوست  به یادت بودن که آرام می شوم با یادت

بار الها چه نیکوست  زیبا دیدن که تو نیز دیدگانه مرا پر نور می کنی و نشانم می دهی لبخند زیبایت را

بار الها چه نیکوست نام تو را بر زبان آوردن که تو عطراگین می کنی دهانم را

 بار الها چه نیکوست عاشقانه با تمام وجود عشق ورزیدن به بندگانت  که تو  لطافت می دهی به جانم

 بار الها چه زیباست بازی ابر ها بر پرده آسمان

که هر لحظه نقشی به خود می گیرند و می روند تا بی انتهای سما

گاهی اشک می ریزند بر  چشمان دریایی عاشقی

گاه کنار می روند تا خورشید بتابد بر تن سرد زمین

و گاه پایین می آیند و می رقصند با چمن و  مه الود می کنند  آسمان دل را تا نبینند غصه ها را

گهی نیستند و گهی هستند

ولی دیدنشان برای دل مرده ای جان است

ای کاش می توانستم او را با دستانم نگه دارم

و فریاد زنم بمان توای سایبان مهربان

چقدر کوته بودی برای ما میهمان

و باز مانند همیشه دوست دارم فریاد زنم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

سارا

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:56  توسط سارا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
. من سارا هستم . قصد دارم توی این وبلاگ درمورد چیز هایی بنویسم که در لحظه احساس می کنم و مطالبی که می خونم ولذت می برم امید وارم شما هم لذت ببرید.

نوشته های پیشین
فروردین 1388
بهمن 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
آرشیو موضوعی
زندگی
پیوندها
سیب
موجودی به نام انسان
زیبا
اینجا بهشت جدید منه !
پنجره ای رو به جامعه
نقاش درون
اندیشه کن ( زهرا )
جذبه ( لیدا )
گفتارهای حکیمانه
شبانه
غم موروثي
#FFFFFF
جستجوگر

Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

پیام